پاييز ميانسران، بهشت طلايي بود!

شهريورماه كه مي‌شد دل‌ها براي روزهاي طلايي ميانسران به شماره مي‌افتاد. اين روزها، هميشه يادآور خاطرات شيرين اهالي چنارلق است؛ ايامي كه آهنگ خوش كوچ در گوش‌ها زمزمه مي‌شد.

همزمان با روزهاي طلايي ميانسران، اهالي چنارلق بار سفر مي‌بستند و ملزومات را با هر وسيله ممكن كه معمولاً قاطر، اسب و... بود، به ميانسران مي‌بردند. شب‌هاي پاييزي ميانسران شوقي دگر داشت و خزان زيباي آن، سربسته دل‌ها را روانه بالا مي‌كرد. موسم روح‌افزاي درختان چنار، روح زندگي را در كالبد خسته كشاورزان مي‌دميد.

زندگي كوتاه ميانسران شور خاصي داشت. ايوان‌هاي خوش‌نگار، صفاي دل‌انگيزي به جمع خانواده مي‌داد و در اين ميان، كودكان بيش از بزرگسالان، حس و حال عجيبي داشتند.

صداي آرام‌بخش رودخانه ميانسران و نغمه‌هاي غريب شبانگاهي قورباغه‌ها و پرواز آرام و بي‌آزار خفاش‌هاي شب و صداي عجيب و غريب وحوش و زوزه‌هاي شغال، شب‌هاي خيالي پاييز را وصف‌ناپذير مي‌نمود.

ايوان‌هاي ميانسران گلي بود؛ ولي چشمه‌هايش زيبا و رودخانه‌اش گوارا. فضاي ايوان و امكاناتش اندك؛ اما ساكنانش مهربان و ميهمان‌نواز و بردبار بودند.

روزهاي مه‌آلود پاييزي و نم‌نم بارانش جز لبخند چيزي نمي‌گفت. «خزان» سوغات باران پاييزي براي درختان سرسبز و سر به فلك كشيده بود و برگ‌هاي زرد و بي‌رنگ درختان تنومند، محيط را بي‌رنگ مي‌كرد؛ اما بانگ خروس و پرندگان زيباي ميانسران، رنگ‌دهنده روزها بود. زوزه‌هاي سوزناك شغال و صداي دلنواز رودخانه، زمزمه‌ي خواب شبانگاهي بود و نسيم دل‌انگيز صبحگاهي، خواب آرامي را هديه مي‌داد.

گاه‌گاهي صداي همسايگان از فاصله‌هاي دور مي‌رسيد و زندگي پراكنده ميانسران، استقبال گرم از يكديگر را رقم مي‌زد.

مردمان آن دوران، مهربان بودند و ميهمان‌نواز. با كوچكي خانه‌شان، دلشان بزرگ بود و محبتي را بي‌پاسخ نمي‌گذاشتند. مردان و زنان در روزهاي باراني پاييز پرتلاش بودند و آذوقه‌ي روزهاي سخت را انباشته مي‌كردند. درب خانه‌ها قفل نداشت و همه خود را از يكديگر مي‌دانستند و انگار بخوبي درك كرده بودند كه «بني‌آدم اعضاي يكديگرند».

ميانبرهاي بين باغ‌ها، پوشيده از جنگل بود و در تاريكي شب، عبور از اين راه‌هاي وهمي، حس عجيبي داشت. قدم زدن در بين اين جنگل‌ها در روز و در زير سايه‌ي درختان تنومند و گونه‌گون و شنيدن آواز خوش پرندگان و لمس نور خورشيد كه رقص‌كنان از بين شاخ و برگ درختان رنگين‌كمان مي‌شد، انسان را به ياد تابلوهاي نقاشي مي‌انداخت كه آرزوي ديدنش را داشت.

سحرگاهان وقتي پا از ايوان بيرون مي‌گذاشتيم، قطرات زلال شبنم از سطح برگ‌ علف‌ها دل‌انگيز مي‌شد و روح اميد را در دل‌هاي خزان‌بسته گياهان دوچندان مي‌نمود و درس تازه‌اي به ما مي‌داد.

چيدن ميوه‌هاي انگور، انجير، سيب، گردو و انار چشم‌ها را سيراب مي‌نمود و دانه‌هاي ياقوتي انار، از بين لب‌هاي خندان، هويدا بود و لبخند مي‌آموخت.

سحرگاهان، نوجوانان دسته‌دسته با كيف‌هاي رنگي پر از انار و سيب، سينه‌ي «چشمه‌يولي» و «شيراش‌يولي» را به آرامي عبور مي‌كردند و به مدرسه‌ي روستا مي‌رفتند. سايه‌ي پررمز و راز غروب غم‌انگيز پاييزي، هياهوي عجيبي در ميانسران به راه مي‌انداخت. دانش‌آموزان از بالادست‌ها نمايان مي‌شدند و مردان چارپايان را به استراحتگاه شبانه هدايت مي‌كردند و مادران نيز با لباس‌هاي رنگين‌شان، به چشمه‌هاي اطراف مي‌رفتند و آب زلال مي‌آوردند.

يادش بخير.