سوزن و نخ

روزی پادشاهی به دیدار استادی بزرگ رفت. او برایش هدیه ای نیز آورده بود. یک جفت قیچی الماس نشان که بسیار گرانبها، کمیاب و بی نظیر بود. زمانی که به استاد رسید، بر روی پاهایش افتاد و هدایایش را تقدیم کرد.

معلم شهیر، قیچی ها را گرفت و نگاهشان کرد، سپس آنها را به پادشاه پس داد و گفت: «آقا، برای هدایایی که آورده اید بسیار ممنونم. این هدایا بسیار زیبا هستند، ولی نمی توانم از آنها استفاده کنم. اگر سوزن و نخ ساده برایم می آوردید، بسیار ممنون می شدم. بنده به قیچی نیاز ندارم. اما به سوزن و نخ احتیاج دارم»

پادشاه گفت: «نمی فهمم! اگر شما به سوزن و نخ احتیاج دارید، پس به قیچی هم نیاز خواهید داشت.»

استاد گفت: «من به قیچی نیاز ندارم، زیرا قیچی همه چیز را از هم جدا می کند، ولی به سوزن و نخ احتیاج دارم، زیرا همه چیر را به هم وصل می کند. تمامی تدریس من بر مبنای عشق استٰ؛ یعنی اتصال همه چیز به هم. من به همه می آموزم تا با هم یکی شوند. پس فقط به نخ و سوزن احتیاج دارم تا مردم را به هم وصل کنم.

قیجی ها برایم استفاده پذیر نیستند. زیرا آنها جدایی می آورند. خواهش می کنم دفعه بعد که آمدید، سوزن و نخی ساده برایم بیاورید که همان برایم کافی است»

ما برای وصل کردن آمدیم

نی برای فصل کردن آمدیم

ارسالي: رجبعلي فريدوني