1. جوشیدن آب از چشمه برای شستن پیکر پاک سید احمد معراجی

سیداحمد در شهریور 1341 هجری شمسی در میانسالی رحلت نمود. آن موقع اکثر چشمه‌ها خشکیده بود و آبی برای شستن پیکر ایشان نبود. اهالی روستا تصمیم می‌گیرند که از روسنای برندق آب بیاورند؛ ولی به ناگاه متوجه چشمه‌ای می‌شوند که آب در آن می‌جوشد. آن آب به اندازه‌ای بوده که بعدها برای آبیاری نیز از آن استفاده می‌کردند.(1)

 2. عاقبت خیانت در امانت

يكي از اقوام در مدح و ستايش اين سيد والامقام چنين مي‌گفت: روزي اين عالم فرزانه به منطقه طارم رفته بود. از آنجا كه در منطقه شناخته‌شده و شهره عام و خاص بوده، چند نفر به نيت برآورده شدن حاجتشان، چندين رأس گوسفند نذر مي‌كنند و به سيداحمد مي‌دهند. سيد در ميانه‌ي راه كه به روستاي چنارلق مي‌رسد، از فرط خستگي راه، گوسفندان را به چوپاني در صحرا مي‌سپارد تا اينكه روزهاي بعد، به دنبالشان بيايد.

چوپان از حسن اعتماد سيد والامقام سوءاستفاده مي‌كند و به دوست همراهش مي‌گويد كه يكي از گوسفندان سيد را سر ببريم و استفاده كنيم و به ايشان بگوييم كه گرگ خورده است. همراه چوپان چندين بار نصيحت مي‌كند كه اين كار را نكنيم؛ ولي چوپان از نيت شيطاني خود دست برنمي‌دارد و شروع به سر بريدن حيوان زبان‌بسته مي‌كند. موقع سر بريدن حيوان، طوفاني شروع مي‌شود. گوسفند به صورت نيمه‌بريده از دست چوپان فرار مي‌كند. چون چوپان در اطراف براي درست كردن چاي، آتش درست كرده بود، ناگهان تمام صحرا آتش مي‌گيرد و فوران آتش آنقدر بوده كه تمامي گله به وحشت مي‌افتند و پا به فرار مي‌گذارند. بالاخره بعد از چندين ساعت تلاش، چوپان با كمك دوست ديگرش، آتش را خاموش مي‌كنند.(2)

3. خبر داشتن از نذرهای مردم به ایشان

شخصی به نام طاهر اژدانی اهل روستای اَسبو (از توابع شاهرود خلخال) برایش بره‌ای را نذر کرده بود. یک روز عصرهنگام سیداحمد به خانه ما آمد. با وجود آنکه هنوز وقت به شب مانده بود ولی شب را خانه ما نماند. به من گفت که دارم به روستای خَمس (از توابع بخش مرکزی خلخال) می‌روم خانه ولی حق‌پرست. سید احمد به من گفت که به پسر سیدعزیز (=طاهر اژدانی) بگو که بره‌ای که برایم نذر کرده را خوب و چاق نگه دارد. به سید احمد گفتم: سید! من خبر ندارم. چیزی به من نگفته. اگر چیزی باشد حتماً به من می‌گوید. سید احمد گفت: تو این حرف را به ایشان بزن.

بعد از مدتی من طاهر را دیدم و مطلب را به او گفتم. طاهر گفت: قسم به شیری که از مادرم خورده‌ام این مطلب را برای کسی آشکار نکرده‌ام. آن سید از کجا این مطلب را فهمیده! آن سید راست می‌گوید. سپس طاهر آن بره را برای سید احمد فرستاد.(3)

4. حساب بردن چارپایان از ایشان

یک روز مشهدی حسن غلامی (یکی از اهالی روستای درو) به خانه‌ام آمد و به من گفت: سالار! یک نامه‌ای برایم بنویس تا کلور بروم. از کلور از مراد (نام مردی در روستای کلور) یک ورزا (=گاو نر) گرفته‌ام که عصیانگر و سرکش از آب درآمده. زمانی که یوغ را به گردنش می‌بندم خود را به تنبلی می‌زند و می‌خوابد. من هم نمی‌توانم آن حیوان را بزنم. می‌خواهم بروم کلور و این ورزا را به مراد پس دهم و پولم را از او بگیرم.

سیداحمد هم که آن روز مهمان من بود و نظاره‌گر ماجرا، به من گفت: که این آقا که هست؟ گفتم: که یک شخص کاسب و بسیار محترمی هست. سیداحمد برگشت و به مشهدی حسن گفت: مشهدی جان! کمی بیا داخل. مشهدی حسن گفت: در پایم کفش چَموش (نوعی کفش از لاستیک) است و درآوردنش برایم سخت است. سیداحمد گفت: اشکال ندارد. بیا داخل. سیداحمد به مشهدی حسن گفت: هنگامی که یوغ را به گردن ورزا می‌گذاری گوشش را بگیر و بگو که سیداحمد معراجی می‌گوید اگر سر کار بخوابیلإ ترا سر می‌برم.

مشهدی حسن بعد از انجام این کار گفت که آن ورزا دیگر سرکار نخوابید.(4)

5. حساب بردن حیوانات وحشی از ایشان

روزی سیداحمد به روستای نساز رفته بود و به شخصی به نام حسن رضا جودی گفته که برو و برایم آهویی را شکار کن. آن مرد بعد شکار آهو با یک پلنگ مواجه شده بود و بسیار ترسیده بود. پلنگ بعد مدتی خیره شدن به مرد، او را رها کرده و رفته بود. بعد آن که آن مرد از شکار برگشت سیداحمد به او گفته بود آیا بعد شکار آهو، پلنگ جلوی راه شما را نگرفته؟ آن مرد تأیید کرده بود. سیداحمد به او گفته بود که: آن پلنگ می‌خواست هم تو را بکشد هم شکارت را ببرد ولی من به پلنگ گفتم آن آهو را برای من شکار کرده و به خاطر من آن مرد برای شکار آمده. حق نداری به او آسیبی برسانی یا شکارش را بگیری.(5)

 

6. خبر داشتن از نذرهای مردم به ایشان

یکی از اهالی روستای نساز نذر می‌کند در صورت حل مشکلش یک گاو نر به سیداحمد بدهد. مشکل آن شخص حل شد ولی نذرش را ادا نکرد. سید احمد روزی به روستای نساز آمده بود به او گفت چرا نذرت را ادا نمی کنی؟ آن شخص انکار کرده بود. سید احمد به او گفت : فلانی برای تو فلان مشکل پیش آمد و نذر کردی که گاو نرت را به من بدهی؟ مرد باز انکار کرد. سید احمد گفت باشد ما منتظر گله گاوها می‌مانیم. گله گاوها که آمد سید احمد برگشت و با نشان دادن آن گاو نذر شده به مرد گفت که این گاو را برای من نذر کردی و الان گاو پیش من می‌آید و سرش را روی زانویم قرار می‌دهد. بعد اینکه گاو به سوی سید احمد آمد و سرش را روی زانوان سید احمد قرار داد سید احمد برگشت و گفت: هر وقت می‌خواهید نذر کنید از چیزی نذر کنید که توان دادن آن را دارید.(6)

7. خدا به احترام سیداحمد، اثر گلوله تفنگ را خنثی می‌کند

سیداحمد مشغول تمیز کردن تفنگ خود بوده که به ناگاه تیری از آن خارج شده و به همسرش اصابت می‌کند. گلوله بدون آنکه آسیبی به همسر او بزند، بر زمین می‌افتد.(7)

8. سیداحمد می‌گوید: زیارت من نیا، راه خراب است

خانواده‌ای بعد 9 سال صاحب پسری شد که آن پسر دارای تومور بود و امیدی به زنده بودن آن پسر نبود. پدر آن پسر از افرادی تعریف سید احمد و کراماتش را می‌شنود. در دل خود سیداحمد را صدا می‌زند و می‌گوید من شما را نمی‌شناسم ولی اگر فرزندم نجات یافت یک گوسفند سر خاکت می‌آورم و برایت قربانی می‌کنم. بعد چند روز که پسر را آزمایش می‌برند و نتیجه آزمایش مشخص می‌شود معلوم می‌شود که دیگر توموری وجود ندارد.

پدر تصمیم می‌گیرد نذرش را ادا کند. شب در خواب می‌بیند که سیداحمد به او می‌گوید: سر خاک من نیا، راه خراب است. آن مرد به خوابش اعتنا نمی‌کند و با ماشین خانواده‌اش را برمی‌دارد و به ایسبو می‌رود. در بین راه به خاطر بدی راه، ماشین به سمت دره سقوط می‌کند ولی به شکل معجزه‌آسایی در میان راه می‌ایستد و به کسی آسیبی نمی‌رسد. مرد می‌رود و چند نفر می‌آورد تا ماشین را از دره بیرون بیاورند.

بعد آنکه به ایسبو بر سر خاک سیداحمد می‌رسد قربانی خود را ادا می‌کند و شب در ایسبو می‌ماند. شب در رویا سیداحمد را می‌بیند که خیلی خسته است و دستهایش به شدت او را اذیت می‌کنند. می‌گوید یا سیداحمد چه شده؟ چرا دستهایت را گرفتی؟ سیداحمد می‌گوید: من به شما گفتم راه خراب است نیایید ولی گوش نکردید. ماشین شما که از دره داشت سقوط می‌کرد من رفتم و با دستام آن را نگه داشتم. الان هم دستهام به شدت درد می‌کند.(8)

9. سید احمد در سجده پایش را ناگهان دراز می‌کند

شخصی می‌گفت که به خانه سیداحمد رفته بودم. موقعی که در حال سجده بود به ناگاه یکی از پاهایش را دراز کرد و گفت: یا جَدّی. من تعجب کردم. بعد نماز به سیداحمد گفتم این چه کار بود که کردی؟ سید احمد گفت: کسی با اسبش داشت از صخره‌ای عبور می‌کرد. پای اسبش از صخره لیز خورد و داشت می‌افتاد. مرا صدا زد. منم پایم را دراز کردم تا نگذارم اسب بیفتد. سیداحمد به همسرش گفت تا غذا آماده کند برای اینکه آن مرد به خانه او خواهد آمد. بعد مدتی آن مرد به خانه سیداحمد رسید و بعد تشکر از سید احمد گفت که این آذوقه‌ای که بار اسب کردم را نذر شما کرده‌ام. سیداحمد گفت: تو در مشکل گیر کرده بودی و وظیفه من کمک به تو بود. از تو هیچ توقعی ندارم.(9)

10. سید احمد گفت: مال حرام به این کارگران نده!

مردی نقل می‌کرد که یکی از خان‌های روستای میانرودان شهرستان خلخال گوسفند کس دیگری را ذبح کرده و برای کارگرانش آبگوشت درست کرده بود. سیداحمد با اسبش آنجا رد می‌شد. خان رفت و جلوی اسب سیداحمد را گرفت و گفت: یا سید! امروز برای کارگرانمان آبگوشت درست کرده‌ایم. افتخار بدهید و مهمان ما باشید. سیداحمد گفت: پس این بوی نجس که برای من می‌آید از آبگوشت شماست. این همه کارگر بدبخت را اسیر کردی و می‌خواهی غذا هم، مال حرام به آنها بدهی. این همه گوسفند داری و گوسفند مردم را سر می‌بری. برو و کل آن آبگوشت را بریز زمین. جریمه‌اش را به صاحبش بده و یکی از گوسفندهای خودت را ذبح کن. افسار اسبم را ول کن!(10)

11. کِی مرا صدا زدی که به دادت نرسیدم!

علی نجفی از نزدیکان سیداحمد از کسی چنین نقل می‌کند که: یک پسرم از داربست اوفتاد پایین. کلی خرج و مخارج کردیم. آخر هم فوت کرد. سال بعد پسر دیگرم بیمار شد و من واقعاً درمانده شده بودم. روزی مسیرم به ایسبو افتاد. حرم سیداحمد را دیدم. در دلم به او گفتم: یا سید احمد! برای آن پسرم که کاری نکردی لااقل این یکی را به من برگردان.

شب در خواب سیداحمد را دیدم. به من گفت: فلانی! از زمانی که پسرت از داربست افتاد تا زمانی که فوت کرد آیا یکبار مرا صدا زدی که به دادت نرسیدم؟ این پسرت هم شفا یافت.

بعد مدت کوتاهی حال این پسرم بهتر شد.(11)

12. همان بره را بیاور، گوسفند را نمی خواهم!

علی نجفی از نزدیکان سید احمد چنین نقل می‌کند که: کسی بره‌ای را به سید احمد نذر کرده بود. بعد مدتی که حاجتش روا شد تصمیم گرفت به جای بره یک قوچ بزرگتر را قربانی کند. سید احمد در عالم رویا به او می‌گوید: همان بره را بیاور! این گوسفند را نمی خواهم.(12)

13. می‌خواهم جلوی خراب شدن این ستون را بگیرم ولی نمی‌گذارند!

معبود نجفی، بردارزاده محمد نجفی که از نزدیکان سیداحمد معراجی است، چنین می‌گوید: عمویم به‌شدت بیمار شده بود و مانده بودیم که آیا درمان می‌شود یا نه. بعد اینکه چند قربانی برای سلامتی عمو دادیم، بستگان پیشنهاد دادند که چند ساعتی عمویم در حرم سیداحمد بماند تا شفا پیدا کند.

بعد آنکه عمو را به خانه آوردیم، همان شب سیداحمد در خواب خواهرم می‌آید و می‌گوید: دخترم این حسینیه مرا می‌بینی. سه پایه‌اش را خراب کرده‌اند، می‌خواهم جلوی خراب شدن این پایه را بگیرم ولی نمی‌گذارند! می‌گویند این هم باید خراب شود.

بعد مدتی عمویم به رحمت حق رفت.(13)

14. مهم نیست که چه کسی را صدا می‌زند! مهم این است که نجات یافت.

یکی از دوستان می‌گوید: آشنایی دارم که راننده ماشین سنگین است و دلبسته شدید به سیدی. شبی در خواب دیدم که داشت سرازیری جاده را به سرعت طی می‌کرد غافل از اینکه جاده ریزش کرده. مردم را در خواب می‌دیدم که می‌گفتند کار این جوان تمام است و مرگش حتمی. سیداحمد را دیدم دور از مردم تنهایی ایستاده و می‌گفت: خدایا نجاتش بده. راننده که فهمید جاده ریزش کرده با آخرین قدرت ترمز را گرفت و به شکل عجیبی ماشین ایستاد. راننده بعد نجات از ته قلب داشت آن سید را صدا می‌زد. در این حال سیداحمد را دیدم که می‌گفت: خدایا شکرت که نجاتش دادی. برای من در عالم رؤیا معلوم شده بود که خداوند به احترام سیداحمد ماشین را نگه داشته بود. رفتم پیش سیداحمد و گفتم: آقا سیداحمد! من دیدم که خدا به واسطه دعای شما اون ماشینو نگه داشت؛ ولی اون جوان کس دیگری را صدا می‌زنه. سیداحمد برگشت و گفت: مهم نیست که چه کسی را صدا می‌زند! مهم این است که نجات یافت.(14)

برگرفته از: سايت روستاي درو

پي‌نوشت‌ها:

1- رونقی و ملکی 89

2- حبيب اشكاني

3- سالار

4- سالار

5- رونقی و ملکی 89

(توضیح: حسن‌رضا جودی، پدر مادربزرگ مریم رونقی می‌باشد و اهل روستای نساز است).

6- رونقی و ملکی 89

7- رونقی و ملکی 89

8- رونقی و ملکی 89

9- رونقی و ملکی 89

10- شنیده‌ها

11- شنیده‌ها

12- شنیده‌ها

13- شنیده‌ها

14- شنیده‌ها

 

منابع:

1- [رونقی و ملکی 89]: مریم رونقی نساز و پری ملکی گلندوز از دانشجویان اینجانب در سال 89 تحقیقی از سیداحمد معراجی جمع‌آوری نموده‌اند که منابع اصلی تحقیق آنها علی نجفی از نزدیکان سیداحمد معراجی که ساکن روستای ایسبو است و تنی چند از مردم روستای نساز می‌باشد.

2- [سالار]: خاطرات سالار ویسانیان از سیداحمد معراجی که توسط نوه ایشان مهدی ویسانیان ضبط شده. سالار ویسانیان متولد بین سال‌های 1300 تا 1305 بوده و خوشبختانه دارای ذهنی بس قوی در ثبت وقایع گذشته دارد. برای مطالعه بیشتر ه لینک زیر مراجعه کنید:

http://baharederav.blogfa.com/post/175

3- [حبيب اشكاني]: http://chenarlogh.blogfa.com/post-21.aspx

4- [شنیده‌ها]: مطالبی است که از افراد متفرقه شنیده‌ام که اکثر آن افراد خود از افراد دیگری نقل می‌کنند.