4 جوان از محاصره 11 گرگ چگونه رها شدند؟
در محاصره گرگها
روزنامه جام جم نوشت: آرش شادمند و پسر عمویش عباس به همراه رضا موسوی و محمد زارعی از یک ماه پیش با هم قرار گذاشته بودند برای عکاسی از طلوع زیبای خورشید به ارتفاعات قلعه بابک بروند، اما هر بار مشکلی پیش میآمد و برنامه شان عقب میافتاد تا این که بالاخره برنامه عکاسی جور شد و هر چهار جوان بعد از بستن بار و بنه سفر و برداشتن آذوقه ساعت هفت شب به سمت ارتفاعات موردنظرشان حرکت کردند. در طول مسیر ایلی به نام ایل بسطام لو زندگی میکرد که اعضای آن با منطقه آشنایی داشتند. هر چند این موقع از سال، زمان آمد و شد گرگها نیست، با این حال آرش که از همه بزرگ تر بود، محض احتیاط از یکی از ایلیاتیها پرسید در منطقه گرگ هست یا نه؟ ایلیاتی هم جواب داد: «گرگی نیست. اگر هم باشند، سیر هستند و جای نگرانی نیست. چون سه راس از گوسفندان ما گم شده و احتمال دارد گرگها آنها را خورده باشند.» خیال چهار همسفر که راحت شد دوباره حرکت کردند. وقتی رسیدند، عقربههای ساعت دو بامداد را نشان میداد. مکان مسطحی را پیدا کردند و بعد از به پا کردن آتش، سه پایه و دوربین عکاسی را آماده کردند تا تصویر لحظه به لحظه طلوع زیبای خورشید را ثبت کنند.
صدای زوزه گرگ از دور به گوش میرسید و این زوزهها به معنی جمع شدن اعضای گروه حیوانات درنده دور هم بود. در همین لحظه عباس چشمش به حیواناتی افتاد که در تاریکی شب و به آرامی از دره عمیقی به سمت آنها حرکت میکردند.
آرش میگوید: «هوا خیلی تاریک بود و معلوم نبود آنها چه نوع جانوری هستند. به عباس گفتم احتمالا گوسفندان گمشده ایلیاتیها هستند. چند لحظه بعد که حیوانات نزدیک و نزدیک تر شدند، عباس با وحشت گفت اینها گوسفند نیستند، گرگ هستند. او شروع به شمردن کرد. یک... دو... سه... چهار... پنج... همین طور میشمرد و وقتی به عدد هشت و بعد هم یازده رسید، پاهایم شروع به لرزیدن کردند. گرگها وقتی به ما رسیدند، آرایش نظامی گرفتند. سه قلاده شان با حفظ فاصله حدود 80 متری از ما جلوی ما نشستند و بقیه گرگها در سمت چپ و راست کمین کردند. میدانستیم میخواهند از پشت به ما حمله کنند.»
چهار جوان از روی بدشانسی درست جایی اتراق کرده بودند که قرق گرگها بود. آن گونه که آرش تعریف میکند، گرگها از آتش میترسند و تا زمانی که آتش روشن باشد، جرات نزدیک شدن به انسانها را ندارند. آتش کوچکی که آنها روشن کرده بودند مانع از حمله گرگها میشد، اما مشکل اینجا بود که در منطقه بوته زیادی برای آتش زدن وجود نداشت و بعد از سوزاندن چند بوته، آرش پتوها را تکه تکه کرد تا با آنها آتش را روشن نگه دارد. گرگها چشم در چشم چهار جوان دوخته بودند. سرکرده گرگها که بزرگ تر و جلوتر از همه بود، روبه روی چهار جوان نشسته بود و به دقت حرکات آنها را زیر نظر داشت. سوز هوا استخوان سوز شده و اگر قرار بود با همین روال و بدون مواد سوزاندنی سر کنند، خیلی طول نمیکشید آتش خاموش شود و گرگها از هر طرف به آنها حمله کنند. آرش با نیروی انتظامی و دوستانش در میراث فرهنگی و هلال احمر تماس گرفت. کریمی رئیس اداره میراث فرهنگی کلیبر وقتی در جریان موقعیت خطرناک او و دوستانش قرار گرفت، چون به منطقه بخوبی آشنا بود، به آرش گفت هر طور شده آتش را روشن نگه دارد تا او برسد. آرش توضیح میدهد: «منتظر بودیم تا آنها از راه برسند. عباس رفت بوته بکند و بیاورد. در همین لحظه یکی از گرگهایی که پشت سرما کمین کرده بود، به سمت او حمله ور شد. با دیدن این صحنه چادر مسافرتی را از روی زمین کندم و روی آتش انداختم. با شعله ورشدن آتش، گرگ عقب کشید و دوباره به کمین گاهش برگشت. در مدتی که ما با بچههای میراث فرهنگی در ارتباط بودیم، صدای تیراندازی آمد. گرگها هم چون به صدای شلیک تیر حساس هستند، گاهی عقب نشینی میکردند.» اما این همه داستان نبود.
اضطراب بیپایان
تا کریمی و دوستانش از راه برسند، آتش باید روشن نگه داشته میشد. حول و حوش منطقهای که آرش و دوستانش اتراق کرده بودند، دیگر بوته ای برای سوزاندن نمانده بود؛ اما آتش به هر قیمت باید روشن میماند.
رضا میگوید: «دیگر بوته ای برای سوزاندن نمانده بود. هر چیز سوختنی را که دم دستمان بود درون آتش انداختیم. چادر مسافرتی که سوخت، چهار کیسه خواب به اضافه لباسها، زیر شلواری و.. همه چیز را سوزاندیم. محمد که حسابی ترسیده بود، جورابهایش را درآورد و یکی یکی درون آتش انداخت. جز یک دست لباس با کاپشن چیز دیگری برای سوزاندن نداشتیم. یک نورافکن داشتیم و گاهی نور آن را به چشم گرگهایی که روبه رویمان نشسته بودند میانداختیم و وقتی نور میافتاد عقب نشینی میکردند.»
از طرف دیگر رئیس میراث فرهنگی با دو نفر از دوستانش، با اسلحه شکاری در حال حرکت به سمت مکانی بودند که آرش و دوستانش حضور داشتند. عقربهها ساعت سه و نیم صبح را نشان میداد و هنوز از کمک خبری نبود. امیدهایی که بین گروه چهار نفره شکل گرفته بود، کم کم به یأس تبدیل میشد. معلوم نبود ناجیان چه زمانی از راه میرسند. ممکن بود زمانی بیایند که یکی دو کشته و مجروح روی دست نیروهای امدادی بماند. گرگها پا به پای آرش و دوستانش بیدار و مترصد وقتی بودند که آتش خاموش شود و سپس حمله کنند. چون آرش از سه دوستش خواسته بود او را در این سفر همراهی کنند، مسئولیت آنها هم با او بود و نباید آسیبی میدیدند. چه آتش خاموش میشد و چه نیروهای کمکی دیر از راه میرسیدند، برای مقابله با حمله گرگها باید چاره ای میاندیشید. او قبلا هم با گرگ رو در رو شده بود و میدانست چگونه با آنها مقابله کند. احتمال این که وارد نبرد تن به تن با گرگها شوند وجود داشت و باید به دوستانش هم راه مقابله را آموزش میداد. آرش میگوید: «به بچهها گفتم آماده درگیری فیزیکی با گرگها باشید. کاپشن تان را دور دست چپ تان بپیچید و وقتی که به سمت تان حمله کردند، با چاقویی که در دست راست تان گرفته اید به آنها ضربه بزنید.»
سه نفر دیگر که بی تجربه بودند، در ذهن شان به لحظه ای فکر میکردند که با گرگهای درنده تن به تن میجنگند. چاره دیگری نبود. عباس به لحظه دریده شدنش توسط گرگها فکر میکرد. به لحظه ای که طعمه شده و چیزی جز استخوان از او باقی نماند. گروه در تاریکی شب آماده نبرد بودند. ساعت 4 و 30 دقیقه صبح کریمی و گروهش که بلد راه بودند و موقعیت مکانی آرش و دوستانش را میشناختند، با شلیک تیر هوایی از راه رسیدند. با شلیک تیرهای هوایی چهار مرد جوان جانی تازه گرفتند و همه گرگها جز سه قلاده شان فرار کردند. آرش که از تنگنای به وجود آمده و نگاههای سرد و بی روح گرگ پیر گله بشدت عصبی شده بود، اسلحه شکاری یکی از همراهان کریمی را خواست تا این حیوان را با تیر بزند، اما او اجازه نداد و گفت که اگر این گرگ را بزنی کل گله به دلیل از هم پاشیده شدن گروه از بین میرود. رضا میگوید: «اصلا فکر نمیکردم نجات پیدا کنیم. البته تا دو ساعت اول فکر میکردیم کمک از راه میرسد، اما وقتی مدت زیادی گذشت و خبری نشد، خودمان را برای مبارزه با گرگها آماده کردیم. خدا را شکر بموقع رسیدند و کار به درگیری فیزیکی با گرگها نرسید. تنها چند قدم با مرگ فاصله داشتیم.»
با اینکه آرش و دوستانش شب مرگبار و پر از ترس و وحشتی را پشت سر گذاشته اند، با این حال باز هم برای عکاسی به آن منطقه خواهند رفت، اما این بار با اسلحه شکاری.
برگرفته از: تابناك